برای هر دلی  شعری سرودن

چه درديست در ميان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای ديگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر دلی  شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد دوستان چون سنگ خاموش

ولی در بطن خود غوغا نشستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از اين غمخانه رستن

چه درديست در ميان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

 

خداوندا تو می دانی

خداوندا

 تو مي داني

 كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ،

 چه رنجي مي كشد آن كسي كه انسان است

 واز احساس سرشار است .

من از خورشید آموخته ام




مرگ را بگویید کسی اینجا به انتظار ایستاده


مرگ را بگویید


من هستم


کسی که میعاد گاه را ترک نکرده است


من از خورشید آموخته ام


سوختن و تکرار را


در آب دیدم خداوند هست


من خداوند را فهمیده ام


چشمانم از آسمان بارانی ترند


اما گلویم هنوز


سکوت می نوشد


من بغض خواهم کرد


اما


اشک نخواهم ریخت


دار تنهایی من رنگین است


آن قدر رنگ وا رنگ


که نخواهی دانست


من در کجای این همه زشتی نشسته ام


تاریک تر از شب و


شکسته تر از پیری


تنها تر از خداوند حتی


هستم


نیرنگ چشمانت مرا شکست

صدایی نخواهی شنید هیچ گاه

اما

بدان همین که من

شکسته ام

آه که زندگی چه استاد مصممی است

 
 

آه که زندگی چه استاد مصممی است

 

وقتی نخواهی چیزی را بفهمی

 

به اجبار یادت می دهد

 

ولی وقتی می خواهی که چیزی را بفهمی

 

تا صلاح نداند و زمانش نرسد

 

جوابت را نمیدهد

 

آه که چه بی رحم است .

 

حتی اگر لازم باشد جونت را می گیرد.

 

که مثلا" آگاهت کند

 

و چه بی رحم تر می شود .

 

 فرهاد زعفری شهریور ۱۳۸۶

 
 

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

      

 

 

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاخت.

در شعله بلند شفق ها غمگین گداخت .

جز یاد آن نگاه و تبسم ،

مانند موج ریخت به هم هر چه ساخت .

مآ پاک سوختیم.

ما پاک باختیم...

ای سرکشیده از صدف های سال های پیش

ای بازگشته ، ای به خطا رفته !

با من بگو حکایت خود تا بگویمت ..

آن قلب های پاک ،

و آن رازهای مهر .

بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو ، دور... !

با آتش نهفته به دل های بی گناه

تا جاودان صبور...

ای آتش شکفته ، اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت ؟

ای جان غم گرفته ، بگو ، دور از آن نگاه

در چشمه کدام

درخت غم به جانم کرده ریشه      به در گاه خدا نالم همیشه

من وقتی به دنیا آمدم چیزی در گوشم طنین کرد و گفت :

تا آخر عمرت با تو خواهم بود .

گفتم تو کیستی : گفت من غم هستم .

خندیدم و گفتم : فکر کردم که غم عروسکی است که با آن بازی خواهم کرد .

بعد ها دیدم که من عروسکی هستم که غم با من بازی می کند .

فرهاد زعفری

آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟

شیشه ای می شکند.

یک نفر می پرسد.چرا شیشه شکست.

مادرم می گوید.شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد.باد سردوحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش اون روز که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست.

عابری خنده کنان می آمد.

تکه ای از آن را برمی داشت .مرهمی بر دل تنگم می شد.

اما اون روز دیدم.هیچ کس هیچ نگفت.

غصه ام را نشنید.

از خودم می پرسم.

آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است.

دل من سخت شکست .

اما هیچ کس نگفت و نپرسید چرا؟

حرفي نمي زنم كه دلي بلرزد .وخطي نخواهم نوشت كه كسي را آزار دهد

سعي كردم

 حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد :

 که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد :

بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد :

 از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

اين را بدانيد سنگ خيلي تنهاست،

 بايد با او هم لطيف رفتار کنیم مبادا دل تنگش بشکند ،

تازه فهميدم براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام

 نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت .

در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود.

 زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد.

 مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش

عشق محبت مي باره .

  به اسرار عشق و محبت پي برد و زنده شد !

وديگر به زخم زبان ديگران گوش نكنم.

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي را كسي باز نمي كند.

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم .

و يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم.

فرهاد

 

بر سنگ قبر من بنويسيد

برسنگ قبر من بنویسید

 خسته بود.دل شکسته بود

 تنهاو غریب و بیماربود

شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود.

 بر سنگ قبر من بنویسید

 پاک بود چشماش

 او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

فرهاد

خدا حافظ

از جمع خوبان می­روم ، ديگر خدا حافظ

 

از نـزد يـاران می­روم ، ديگر خـدا حافظ

 

جا مانده دل در خاطراتی خوب و رويايی

 

اينک پريشـان می­روم ، ديگر خدا حافظ

 

از کوچه­ای آميـــزه  بـا بـوی شـقايقها

 

با قلب سوزان می­روم ، ديگر خـدا حافظ

 

در قـاب چشمانم نشــيند عکـس يارانم

 

با چشم گريان می­روم ، ديگر خدا حافظ

 

اينـک چـو ابری شــد هوای آسمان دل

 

من زير باران می­روم ، ديگـر خدا حافـظ

 

با سيـنه­ای مملو ز يـاد و خاطراتی خوش

 

غمگين و نالان می­روم ، ديگر خدا حافظ

 

 فرهاد

وصیت نامه

 

وصیت نامه

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

او بیماربود

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

فرهاد

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی . »

فرهاد 

داغی قهوه به داغی عشق جاودانه خواهد ماند

 

Image hosted by TinyPic.com

داغی قهوه

به

داغی عشق

جاودانه خواهد ماند

خوشآمدی عزیزم

پیغام بذار و حرفت دلت را بگو 

از جاری شدن اشکهای بی بهانه ات شرم نکن

بغض های نشکسته ات را بشکن

از اینکه ؟

آی مـردم،لحظـه های سـرد را باور کنید   

آی مـردم،لحظـه های سـرد را باور کنید                                         

 خنجری از پشت خوردم درد را باور کنید                        

 آسمـانم بی ستـاره،چشمهایـم بی نگـاه

 درد این فرهاد را باور کنید

 روی گلها زرد از نامردی پاییز شد

 قصه پاییز،این نامرد را باور کنید


 سبز بودم با غزل،آنهم به پایان آمده است

حال من،این سبزه زار زرد را باور کنید


 تیشه فرهاد را خسرو به یغما برده است


 اینکه شیرین هم خیانت کرد را باور کنید

 

پایان همه چیز

پايان همه چيز  

 

پايان همه چيز در وجود من است .

 

ناگهان شيشه هاي بزرگ پنجره دلم مي شكند.

 

 ناگهان رنگ همه چيز سياه و سياه تر مي شود

 

بعضی ها لباس شب مي پوشد و باران آهنگ غم مي نوازد..

 

  چه آهنگ غم انگيزي     

 

 

 و من از مرگ نمي ترسم    

 

  صداي آخرين نفسهاي من به گوش نمي رسد

 

و هيچ كس نمي شنود.

 

در فضا معلق خواهم ماند.

  

   در آن لحظه بگو به آن عابر خسته

 

كه در پايدارترين شادي ها غمي نهفته است

 

 فرهاد

 

دستي نبود تا جسم خسته وبیمارم را نوازشی دهد

دستی نبود

تا جسم خسته وبیمارم ارا نوازشي دهد.  
اينجا ،باران نمي بارد...  
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند
 
سایه ها روز به روز سنگین ترمی شود 
آشنایان نا آشنا محبت را از من دریغ کردند
 
آشنایان خنجرکشيده اند بر تن خسته و بیمارم 
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم  
 
تا نفسهايم تمام شود. 
 
آنقدرخواهم نوشت تا دفترهاي کهنه ام با اشکام بارانی شود 
 
تاتمام واژه هام در سرم جوانه بزنند
 
مي خواهم فریاد بزنم
 
من شاعر نو نويس کوچه ها ی غریبم
 
بوي غربت کوچه ها 
امانم را  بُريده است...!
 
 
 
 
 
مي خواستم واژه اي پيدا کنم 
 
تا تمام دلتنگيهای کهنه و قلب رنجورم را نگارش کنم
 
اما واژه ها بامن غريبي کردند
 
مي خواستم ، 
کاغذي بيابم منت نگذارد ، 
 
ورق هایش  را بدستانم بسپارد تا حرف ها ی نگفته ام را بنویسم
 
تا روزی سر مزارم برایم بخوانند
 
اما ، نشد که همه با من بد کردند
 
اين لحظه ها ي لعنتي
باز هم مرا عذاب مي دهند...  
اين دقيقه هاي آخر عمرم شمشیرها به سویم تیز تر شده است 
 
و قلب خسته وغمگینم را نشانه گرفته اند
 
فرهاد
 
 
 
 
 
 

حريصانه به زندگي من دل بسته اند

نمي دانم اين همه واژه از كجا بر وبلاگ  من هجوم مي آورند
حريصانه به زندگي من دل بسته اند
و در تمام حرفهايم دزدانه سرك مي كشند
امّا ميگذارم باشند
با تمامِ من
دلتنگي هايم را به آنها مي سپارم
.شايد اينچنين شانه هايم را سبك كنند
واژه ها از سروكولم بالا مي روند
آنقدر كه به دهانم مي رسند
نه!باز هم نمي توانم واژه ها را با زبانم جاري كنم
همان بهتر كه در وبلاگ هايم گم شوند
بلعيده مي شوند
دوباره
و چند باره
معده ام را سوراخ مي كنند
.و حال تمام سلولهايم دلتنگي هايم را به زبان مي آورند

،امشب مي خواهم ريسماني ببافم از حرف

بيا امشب به يادم باش
،امشب مي خواهم ريسماني ببافم از حرف
در كوچه پس كوچه هاي كلمات
امشب مي خواهم حرفها را از آخر بنويسم
تا ببينم چه كسي مي خواهد حرفي بزند
امشب مي خواهم كلمات شسته رفته ام
را آماده كنم
كلماتي ساده،لخت و عريان
كادوپيچشان كنم
و تقديم كنم به ماه
امشب مي خواهم كلمات را به بازي گيرم
و خود عروسكي باشم
در دستان سرد و يخ بسته ي ماه
امشب كسي نيست حرفي بزند
به من كه عشقبازي ام به كلمات است
***
سيل كلمات ويران ميكند كاغذها را
و صبح شب را پارو ميزند
حال مي مانم
با كلماتي تنها
عروسكي ساده در دست
كه تمام اينها را نثار خورشيد مي كنم

به لبهایم مزن قفل خموشی

در انتظار غروب عشق خودیم 

به لب هایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

زپایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

غمگین ترین لحظه هام


 

در کجای این فضای تنگ و نمناک

 من کبوتر های شعرم را دهم پرواز ؟

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد؟

آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست؟

آفتاب از این همه دل مردگی ها روی گردان است

بال پرواز زمان بسته است

هر صدایی را زبان بسته است

 زندگی سر در گریبان است

ای قناری های شیرین کار

آسمان شعر تان از نغمه ها  سرشار  

ای خروشان موج های مست

آفتاب قصه هاتان گرم

چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را در چنین آلودگی های زاد و برگش نیست؟؟؟

دلم گرفته از زمون


 

ای کاش می شد دنیا را احساس کرد.
ای کاش می شد
دور از این دغدغه های هستی قصه ی دریا نوشت
با معجونی از محبت کلمه ی ایمان نوشت
با نگین عشق محبت نوشت
ای کاش می شد
با چوبهای قلب شکسته کاشانه ساخت
با قلم عشق شاهنامه ساخت
با نیلوفری های قشنگ دنیای پر خاطره ساخت
ای کاش می شد
در این دوری زرد ترانه ی زندگی شنید
از شاپرک قصه ها ندایی نو شنید
 ای کاش می شد
در این پاییز ریزان بهار را احساس کرد
یار را در این نزدیکی ها احساس کرد
قاصدک را با پای برهنه تا بی کرانها احساس کرد
ای کاش می شد
دنیا را احساس کرد