دستی نبود
تا جسم خسته وبیمارم ارا نوازشي دهد.
اينجا ،باران نمي بارد...
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند
سایه ها روز به روز سنگین ترمی شود
آشنایان نا آشنا محبت را از من دریغ کردند
آشنایان خنجرکشيده اند بر تن خسته و بیمارم
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم
تا نفسهايم تمام شود.
آنقدرخواهم نوشت تا دفترهاي کهنه ام با اشکام بارانی شود
تاتمام واژه هام در سرم جوانه بزنند
مي خواهم فریاد بزنم
من شاعر نو نويس کوچه ها ی غریبم
بوي غربت کوچه ها
امانم را بُريده است...!
مي خواستم واژه اي پيدا کنم
تا تمام دلتنگيهای کهنه و قلب رنجورم را نگارش کنم
اما واژه ها بامن غريبي کردند
مي خواستم ،
کاغذي بيابم منت نگذارد ،
ورق هایش را بدستانم بسپارد تا حرف ها ی نگفته ام را بنویسم
تا روزی سر مزارم برایم بخوانند
اما ، نشد که همه با من بد کردند
اين لحظه ها ي لعنتي
باز هم مرا عذاب مي دهند...
اين دقيقه هاي آخر عمرم شمشیرها به سویم تیز تر شده است
و قلب خسته وغمگینم را نشانه گرفته اند
فرهاد