آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟
شیشه ای می شکند.
یک نفر می پرسد.چرا شیشه شکست.
مادرم می گوید.شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد.باد سردوحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش اون روز که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست.
عابری خنده کنان می آمد.
تکه ای از آن را برمی داشت .مرهمی بر دل تنگم می شد.
اما اون روز دیدم.هیچ کس هیچ نگفت.
غصه ام را نشنید.
از خودم می پرسم.
آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است.
دل من سخت شکست .
اما هیچ کس نگفت و نپرسید چرا؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 10:32 توسط coffee shop
|